بدون عنوان
12/9/92
ساعت 19/11 دقیق بود که من و شما داشتیم با هم بازی می کردیم که یه دفعه صدای وحشتناکی آمد و تما شیشه ها ی خونه لرزیدن . بله این زلزله بود که داشت خونه رو می لرزوند(زلزله به عمق 8کیلومتری زمین و 6/2 ریشتر)
من اون لحظه سریع بغلت کردم و همینکه خواستم بلند شم افتادم و شما هم شروع به گریه کردن کردی. حس بدی بود و من ترسیده بودم و این حس هم به تو منتقل شده بود ، تمام بدنم می لرزید .زلزله تمام شده بود ولی من همچنان می لرزیدم .
برای دقایقی تنها بودن خیلی برام سخت شد ، هادی این هفته سومار بود و اینکه در قبال تو مسئول بودم .
منم مثل تو شروع به گریه کردم 2تای باهم گریه می کردیم. تجربه بدی باهام پشت سر گذاشتیم .
خدا رو شکر اتفاقی نیفتاد و بابا هادی و خاله ها و مامان بزرگ کبری بعد از دقایقی سریع به ما زنگ زدن و احوالمون گرفت و من کمی اروم شدم.
دوست دارم دخترم و میدورام زلزله رو تو زندگیت هیچ وقت تجربه نکنی ، چون هرچند زلزله کوچیکی باشه ولی خوف زیادی داره


بدون عنوان
